تبليغاتX
نســــــــــــیم

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388

سلام. ما باز هم اومدیم.دیر به دیر میایم ولی..دلم برا وبلاگ تنگ شده بود...وبلاگ یا بهتر بگم صفحه ی دلنوشته هامون...  یه زمانی چه قدر میومدیم و  مینوشتیم و از دوری و فاصله ها و... میگفتیم...

اون روزا عشق برام یه حس وحال دیگه ای داشت... تلخ بود و همراه با سوزو گداز! آره همین دو سال پیش رومی گم...چه قدر دوری و دلتگی همو کشیدیم...چه قدر سختیو مشکلات کشیدم تا... تا...تآلان که ۶ ماهی است  که کنارهمیم و از عشق شیرینی لذت میبریم.عشق شیرین و بی نهایت و ازلی......

واقعا خدا چقددوستمون داشت...در واقع بگم دوسم داشت...خدا جواهری رو نصیبم کرده که هیچ کس تو دنیا نداره.ارزش داشت... سختی و دوری ارزش داشت.

خدا به  من همسری مهربان و صبور و با ایمان و دلسوز ...نصب کرد که...

ولی خب مادربزگ مهربانمم ازم گرفت!ولی میدونم دعای خیر اون بوده که  من الان اینقدر خوشبختم.

 

مامان جون مهربان خد بیامرزدت.

بله ما ۶ ماهی است زندگ مشترکمون رو شروع کردیم.از همتون التماس دعا دارم.موفق و پیروز باشید.


ح _ن نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387

 

 

مهربان ترین بابت همه ی مهربانیهایت ممنونم

ازتو سپاس گزارم که در این شرایط بد روحیم یار و یاورم بودی

 

عاشقتم


ح _ن نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387

...

نزدیک سه ماهه که مامان حونم(مادر بزگ مهربانم)رفته پیش خدا...شب ۲۳ ماه مبارک رمضان... خدا بیامرزدت...

 

مامان جون:دلم خیلی هواتو کرده مامان جون... امشب اومدی به خوابم مامان جون...تو همون پارک نشسته بودیم مامان جون...مامان جون... داریم کارای عروسیمونو انجام میدیم مامان جون...کجایی تا ببینی؟؟؟ مامان جون...دلم از غصه  داغونه مامان جون... بد موقعی تنهام گذاشتی مامان جون...یادت میوفتم دست و پام مثل بید میلرزه مامان جون...مامان جون... مامان جون... منو بخاطر بدیهام ببخش مامان جون... تنهات گذاشتم مامان جون...

 

دوست دارم مامان جون... مامان جون...مامان جون


ح _ن نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387

مادر بزرگ... مادر مهربانم...تمام راز و نیازم

چطور دلت اومد مارو تنها بزاری... مایی که محرم اسرارمون بودی...و تویی که معبود زمینیمون

 

خدایا خدایا باورم نمیشه مادر بزرگم رفت ماهارو تنها گذاشت.

اون رفت ولی کی ازغصه و قصش خبر داشت؟خدایا غریب بودو غریب مرد... تنها مرد تنهای تنها

مادر بزرگ مهربانم ای که محرم رازم بودی لالا لالا بخواب راحت بخواب لالالالالالالالالالالاو لالا...

خداوند بیامرزدت


ح _ن نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387


رفت تا دامنش از گرد زمين پاک بماند

آسماني‌تر از آن بود که در خاک بماند.!..

از دل برکه‌ي شب سر زد و تابيد به خورشيد

تا دل روشن نيلوفري‌اش پاک بماند.!..

ح _ن نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387


به روی گونه تابیدی و رفتی،مرا با عشق سنجیدی و رفتی.تمام هستی ام نیلوفری بود،تو هستی مرا چیدی و رفتی...کنار انتظارت تا سحرگاه،شبی همپای پیچک ها نشستم،تو از راه آمدی و با ناز و آنوقت،تمنای مرا دیدی و رفتی...شبی از عشق تو با پونه گفتم،دل او هم برای قصه ام سوخت...غم انگیز است،تو شیداییم را،به چشم خویش فهمیدی و رفتی!

چه باید کرد،این هم سرنوشتی ست...ولی دل را به چشمت هدیه کردم،سر راهت که می رفتی،تو آنرا به یک پروانه بخشیدی و رفتی...صدایت کردم از ژرفای یک یاس،به لحن آب نمناک باران،نمی دانم،شنیدی...برنگشتی...و یا اینبار نشنیدی و رفتی!

نسیم از جاده های دور آمد،نگاهش کردم و چیزی به من گفت،تو هم در انتظار یک بهانه،از این رفتار رنجیدی و رفتی...عجب دریای غمناکی ست این عشق!ببین با سرنوشت من چه ها کرد؟؟؟تو هم این رنجش خاکستری را،میان باد پیچیدی و رفتی...تمام غصه هایم مثل بارن،فضای خاطرم را شستشو داد،و تو به احترام این تلاطم،فقط یک لحظه باریدی و رفتی!

ح _ن نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387

*محبوب من،

اشکهایت را پاک کن.،.زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته،بردباری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد.

اشکهایت را پاک کن...

زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم...

و برای همان عشق است که...،

...رنج جداییها را تاب می آوریم...........!

اشکهایت را پاک کن


ح _ن نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387


خدايا ... !

 

خدايا، من عشق به تو را هم از تو مي خواهم وعشق به عاشقانت را وعشق رابه هر كاري كه مرا به تو نزديك كند

خدایا ...


خدايا، مرا راهي ده كه فقط به در خانه ي تو توانم آمد .
دستي ، كه فقط در خانه تو توانم كوبید
.
خدايا، من را چشمي ده كه فقط گريان تو باشد وسينه اي كه فقط سوزان تو
.
به من نگاهي ده كه جز رو ي تو نتوانم ديد
.
وگوشي كه جز صداي تو نتواند شنيد

خودت را معشوقترين من قرار ده . مرا عاشقترين خويش .
خدايا، چشم جويبار عشق مرا به تماشاي دريايت روشني ده ،

مبادا دل من اسير كوي ديگري شود و پيشاني محبت من بر خاك ديگري بسايد .
خدايا مرغ دلم كه در دام توست، مبادا كه ياد آشيان ديگري كند
.

خدايا...


همزمان بارشد گياه محبتت در باغچه ي دلم هر چه هرزه گياه هست از ريشه بخشكان .
خدايا...

نكند كه روي از من بتابي ونشود كه نگاه حيران مرا منتظر بگذاري
اي پاسخ دهنده و اي اجابت كننده
اي گل بخش ديگران از گل گلستان تو

اي باغبان باغ رحمت ،

 اي عزيز و مهربانم ،

اي خداي بي همتاي من .

گرفته شده از سایت tebyan


ح _ن نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387


اگر انسانها بدانند

فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است

 محبتشان نسبت به یکدیگر نا محدود می شود


ح _ن نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette



نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387

سلام "یه مدتی نبودیم می دونم که بعضی از دوستان سر زد ن ولی مطلب  جدیدی پیدا نکر دن

ببخشید... ما از وقتی که ازدواج کرد یم خیلی کم وقت داشتیم تا آپ کنیم

امیدوارم که د ر روزهای آتی بیشتر بتونیم به وبلاگ سر بزنیم


ح _ن نوشته شده توسط
لينك مطلب
rosette





کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by deroga.blogfa.com

Design This Web By Noleek @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM